<$BlogRSDURL$>

Tuesday, October 19, 2004

8( دغدغه های بی زمان(نامی برای رهايی اشک
مانده ام تو را چه بخوانم
عزيز ترين, نزديکترين, يا هر آنچه آوازی چنين دارد
اما نميشود .گويا چنين واژه هايی را دوست نداری
ايا برايت بازی همين است . که گفته هايمان را ديگر گونه بازخوانی کنيم.نه
حقيقت این است که تو در سياره ای اسيری که از آن خودت نيست آری از آن تو نيست .ديوار ها را بشکن ميخ هارا بگسل .انگاه من از آن توام.بايد گريه ات بگيرد .خودت را به دست اشک بسپار تا گل سرخ زنده بماند
نوشته ای به یک دوست

Comments: Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?