<$BlogRSDURL$>

Wednesday, September 29, 2004

7( دغدغه های بی زمان(نامی برای افتادگی
تمسخر آهنگينت چه دلنشين است.آری, من حکم آن سرزمينم که تنها رعيتش "خود من" است.زمانی خواهد رسيد که به سرزمين
خويش باز گردم و بر خويش حکومت کنم و آن روز, گل سرخ ,سالهاست که مرده است.مرده است تا به دير خويش بازگردد آنجا که خود حاکم است, نه محکوم...ه
امّا تو در سياره ی خويش ساکنی , حاکم خويشی. از فرو ريختن نمی هراسی که اگر فرو ريزی وگر خاک شوی, بر پهنای زمين گسترده, خاک زمين خويشی , ديرتر باز ایستاده بر ميهن خويش.این منم که می هراسم, نه سياره ام از آن من است, نه گل سرخم تنها تو را دارم, تنها تو ای خاک ایستاده, استوار در کنار قامت رنجورم.ه
سپيديت را با هيچ رنگی نخواهم آلود, ميخ اگر بر مغز خويش فرو کنم ,بر تو نخواهم کوفت ,من بر زمين خواهم افتاد ,امّا به ایستادگيت تکيه نخواهم کرد.ه
می هراسم ,می هراسم از فرو ريختنت مي هراسم از دوباره فرو ريختنت ,تنها تو را دارم ,تنها تو...ه
نوشته ای از یک دوست

Comments: Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?