<$BlogRSDURL$>

Saturday, September 25, 2004

واژه ها برای خیابان(نامی چون لاکی برای يک مهر) شماره 4

صداي مبهم و رويايی جلينگ جلينگ. قطره های بارون. چشمام رو آروم باز کردم.دستی با النگو روی من آب می پاشيد,کسی گريه ميکرد,کسی دلداری ميداد,کسی به ديوار ميکوبيد و من نگاه ميکردم به لب زن همسايه که حالا ماتيکش پاک شده بود.
سريع از جايم پا شدم .آب دهنم رو قورت دادم ولی نميتونستم خودم رو خونسرد نشون بدم
به هوش اومد, خدا رو شکر و مزخرفات ديگه, اینها حرفهای اونها بود. نا خودآگاه چشم هايم به سمت انبار رفت .پسره ی احمق نکنه که گفته باشه .يهو متوجه شدم دره انبار رو ديگه نميبينم خواهرم صورتم رو وارسی ميکرد براي همين بود که سرم رو هی اینور و اونور می برد
از جام بلند شدم و گفتم خدا رو شکر هيچيم نيست برگرديم بالا. صدای يک نه ی ممتد اونقده جوندار بود که به خودم اجازه ندادم بگم چرا که بعديش دوباره منو نقش زمين کرد .بهشون بگو من به دختره کاری نداشتم .من روی زمين دراز پهن شده بودم کسی به در انبار اشاره ميکرد. کسی از من ميپرسيد جريان چيه? کسی از پله ها بالا ميرفت, احتمالاً برای آوردن کليد و کسی ميگفت من که گفتم
ديگه هيچ صدای نميشنيدم فقط کفش هايی رو ميديدم که حرکت ميکردن و فقط يکيشون ارزش نگاه کردن داشت که احتمالاً مال زن همسايه بود
کليد روشن شدن گوشم این جمله بود .کسی اینجا نيست چرا به حرفايه این ديوونه گوش ميدين بلند شدم تمام انبار سه متری رو گشتم کسی نبود واقعاً کسی نبود پنجره باز شده بود سريع از ساختمان خارج شدم البته لنگ لنگان توی کوچه هم کسی نبود فقط پنجره باز بود پنجره رو بستم دستم نمناک شده بود دستم بوی خون ميداد دستم قرمز شده بود
دختر فرار کرده بود تنها ترس دزديدن از انبار مرا به زير زمين برگرداند بقيه هنوز مشغول صحبت بودند خواهرم بد نگاه ميکرد که این خل چرا رفيق تست .ظرف آب و نوشته هايم
چرا نوشته هايم خاطراتم .ريز ساليان زندگيم .تنهايی ها .خصوصی ترين ثانيه ها چراغ انبار خاموش شد .شوهر خواهرم همه را بالا فرستاد به من لبخندی زد و گفت بابا این خونه ي توام واسه خودش شهره فرنگی ها و کلی اراجيف ديگه. و من دلم در کوچه بود, دنبال دختر, انگشتهاي کشيده ی لاک نزده و لاک شکسته ی مهر نوشته هايم
نوشته ای به یک دوست
.

Comments: Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?