<$BlogRSDURL$>

Thursday, August 12, 2004

5( دغدغه های بی زمان(نامی برای آغازی دیگر

«پایان انتظارم مرگ است می دانم.زمین سیار من نبود.شاید آنسوی آسمانها سیاره ام در انتظارم نشسته است.برای نجاتم از این دخمه تاریک هیچ دلیری دل به دریانزد.برای شکستن طلسم جادوگر بد خواه هیچ وردی نوشته نشد. هیچ کتابی داستان مرادر خود ثبت نکرد.و صدای فریادم به گوش هیچ کس نرسید.هنوز بی دست وپایم و عاجز از فرار.آری انتظار تا مرگ تنهاچار من است.برای او که در آنسوی آسمانها در انتظار من است ،شعر می سرایم.واین دهن کجی ام به زمین است.تنهاکاری که از دست ناتوانم بر میآید،همین دهن کجی ست.»می خوام اینو قاب کنم و بزنم بهت.دردت نمیاد اگه با یک میخ سوراخت کنم؟اگه چند تا چیز بخوام بهت بکوبم چی؟ باز هم دردت نمیاد؟ نظرت در باره گچ کاری چیه؟...خدای من داره باهام حرف می زنه.دیواردوباره با من آشتی کرده.داره حرف می زنه.ازچی می ترسی؟چرا یک قدم عقب رفتی؟ مگه این همه مدت منتظر همین نبودی؟چرا می ترسی؟ قلبت چرا داره تند می زنه؟ برو جلو.گوشتو بذار به دیوار.ببین چی داره می گه.برو دیگه الان حرفاش تموم می شه و باز نمی فهمی چی گفته.برو جلو. زود باش.«داستان تو را من می دانم که سالهاست تو رامی بینم و آوایت را میشنوم.اینجا بمان.گرمای وجودت را از من دریغ مدار. تا ابد حرف خواهم زد .تا ابد به حرفهایم گوش کن.آرام حرف می زنم،تاگوشهایت را به سمت خویش بخوانم .تااینگونه از وجودت گرما گیرم.....»تو مردی؟

نوشته ای از یک دوست

Comments:
salam, man nemitoonam kamel fonte shoma ro bekhoonam...bazi az horoof dide nemishe
 
این پست مملو از اشتباه تایپیست
 
Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?