<$BlogRSDURL$>

Sunday, August 08, 2004

واژه ها برای خیابان(نامی چون سیاهی یک قبر ) شماره 3

صدای رعد از خواب بیدارم کرد.دور برم سیاه بود فقط شبهی از اسباب و اثاثیه های در هم بر هم می دیدم.این آخر خطه؟ بالاخره من هم اسیر اون دیوانه شدم.همین؟ زجر بعدش هم مرگ؟ یعنی سهم من از زندگیم این بود؟ که فردا جسد بو گرفته ام رو از تو آشغالها پیدا کنند؟که اسمم رو توروزنامه ها چاپ کنند؟ که قربانی بعدی جنایتهای اون دیوانه باشم؟ به همین راحتی؟بغضم گرفت .من این انتهارو دوست نداشتم.دیگه جز گریه کاری ازدستم بر نمی اومد .ترس همه وجودم روفرا گرفته بود.نم اشکهام به های های گریه تبدیل شده بود.تمام جونم خیس از بارون بود.هنوز میلرزیدم.از یک جایی داره بادمیاد.من کجام؟توی یک سوله متروک اطراف شهر؟ وسط بیابون؟ وقتی رعد و برق زد تونستم اطرافم رو ببینم . چه جای عجیبی یک انبار به هم ریخته .اون دیوانه زیرم یک زیر اندازگذاشته.یعنی نگران سرما خوردنمه؟ چه قاتل دلرحمی!به زحمت خودم رو به پنجره رسوندم.تویراهم پام به یک ظرف آب خورد.درست مثل وقتهایی که می خوان یک حیوونو بکشن لب دهنم یک ظرف آب گذاشته بود.رفتم بالای وسایل تا به پنجره برسم.یک دیوار پشت پنجره بود.خیلی سخت نبود که از پنجره رد شم.بعد به یک محوطه تنگ رسیدم.که بالاش یک صفحه مشبک آهنی بود.یک دفعه احساس کردم که توی قبر گذاشته شدم.یعنی اون قاتل تا حالا من رو کشته وحالا توی قبرم هستم؟ اما صدای خیابون من رو به خودم آورد.نبایدخیلی هم جای دور افتاده ایباشه.از پشت این مشبک آهنی شهر رو حس می کنم.گرمای امید رو درونم احساس کردم .با آزادی فاصله زیادی نداشتم.داشتم فکر می کردم که اگه فریاد کنم بالا خره یک عابری رهگذری چیزی صدام رو میشنوه و به کمکم می آدکه یکدفعه چراغ انبار روشن شد.همهچیز تموم شد .این پایان منه.خدای من .از ترس نفسم بند اومده بود.با تمام قدرتم خودم رو به دیواره فشار می دادم.ازتوی انبار صدای یک زن و یک مردرو می شنیدم.باورم نمی شد که یک زن هم توی این بازی نقش داره.چطوری می تونه؟صداهاشونو واضح نمی شنیدم.داشتند از بارون حرف میزدند مرد می گفت صدای بارون شبیه صدای ناله است.خدای من دارند کمدهارومی گردند.انگار از گشتن دست کشیدند.زن گفت باید زودتر به بیمارستان برسونیش حالش خیلی بده.بعد دوباره چراغها خاموش شد ورفتند. حال کی بد بود؟شاید می دونندکه من کجام .اینجوری دارند شکنجه ام می دن .توی انبار ایستادن و منتظرندتا من یک کاری بکنم.ترس از مرگی که توی تاریکی انبار در انتظارم بود منرو وا داشت که با تمام قدرتم به سقف آهنی بکوبم .بارون خونی رو که از انگشتام به آهن زنگ زده سقف قبر تاریکم می ماسید ،می شست وبه راه آب می برد.

نوشته ای از یک دوست

Comments:
علی جان بابا پاشو بیا دیگه. الان فضا به شدت هنریه. از همه جای دنیا یه عالم آدم تیاتری و فیلمی و ... ریختن تو ادینبورگ. خلاصه منتظریم

مهدی ش
 
Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?