<$BlogRSDURL$>

Tuesday, July 20, 2004


واژه ها برای خیابان(نامی چون گرمای چایی) شماره 2

ساده ترين چيزی که بلد بود  خنديدن بود. اما غم تو ي چشمهايش داغ قديمی رو زنده نگه ميداشت.اون شب توی اتاقم نشسته بود . چايی تازه دمی رو که براش ريخته بودم اونقدر تو دستش نگه داشت که سرد شد. بهش گفتم کانالو عوض کن .خيلی آروم و متين بر خلاف رفتار نامربوطش در چند روز گذشته  کنترل از راه دور رو آروم رو زمین قل داد به سمتم و گفت من نمیتونم کانالها رو عوض کنم . بعد هم سرشو کرد لای دوتا کوسن و گفت من باید برم گفتم واسا  گفت من دیگه نمیتونم گفتم ببخشيد گفت ربطی به تو نداره من بایدبرم گفتم پس بذار برسونمت خیس میشی گفت نه بارون میخوام  بايد خيس شم . یه تخمه از توی ظرف برداشتمو  گفتم .... خل نشو . شوری تخمه تو دهنم حل نشده بود که دستگيره ی در رو تو دستش ديدم . چهار طبقه پله . سوار نميشد . در عقب رو باز کردمو هلش دادم تو ماشين . بارون بدی ميو مد اما خوب  سيمين غانم و شر شر بارون . صدای برف پاک کن چراغهای خونه ها از پشت شيشه های خيس  بوی برگها . پنجره های باز . ناخود آگاه نفست رو باز ميکرد.دست خودم نبود  پام رو زدم رو ترمز .واقعا دست خودم نبود دست اون بود . اون دستشو دراز کرده بود که براش وايسم . منم وايسادم . صدای تليک قفل در مثل خط پايان بود. رهايی از مسابقه . حالا برنده يا بازنده فرقی نمی کرد. باید مثل شناگرها اول سرتو از آب بالا مياوردی و نفس تازه ميکردی بعد نگاه ميکردی چه گلی کاشتی . يه دختر جوون با صورت گل انداخته  ناخنهای لاک نزده و انگشتهای کشيده که داشت موهاشو زير نميدونم روسری يا مقنعش قايم ميکرد ـ هرجی بود خاکستری بود ـ .
 
بچه شده بودم عين پسرهای تازه بالغ . حالا سلام سوت شروع رينگ دوم بود . پاهام ميلرزيد دهنم ميجنبيد و مثل هميشه مزخرف ميگفت اما بعد از مدتی متوجه شدم صدايش يه کم بم تر شده مردونه .توی آينه نگاه کردم .باور نکردنی بود . چی شد ؟ چيکارش کردی ؟ ؛خيلی شانس آوردی که يه قربانی گير آوردی ُ اين تنها جمله ای بود که گفت و بعدش شروع کرد به گريه کردن . - تنها چيزی  که بلد بود  خنديدن بود  و  اين تنها راز موفقیتش .لبخندش همه چیز رو از یاد آدم میبرد.
در انبار رو باز کردم گلیمی که تو صندوق بودو کفش پهن کردم ،پنجره ی کوچیک آهنیش که رو به کف خیابون بود رو  باز نگه داشتم .یک ظرف آبم براش گذاشتم .اون شب از شانس من خواهر عزیزم با همسر شون کشیکه شبانه تصمیم گرفته بودن خونه ی ما بیان برای همین جرات نکردم دختر رو تو خونه بیارم اما دلم تو انبار بود .لعنت به اون خنده ها لعنت به اون انگشتای کشیده ی لاک نزده درو قفل کرد م و آقا که از قصه ی بیهوش کردن دختره خودشونم بیهوش شده بودن رودوباره تا بالا خرکش کردم فقط  بعضی وقتا زیر لب میپرسید .کشتمش؟من باید برو روانپزشک ،تو که میدونی من حالم خوب نیست.دخترا اذیتم میکنن .چراغ اتاق خواب رو خاموش کردم .تلویزیون رو صدا شو کم نگه داشته بودم بیدار نشه  و تندتند کانال عوض میکردم بلکه حواسم از زیرزمین بیاد بالا
صدای زنگ در.خواهرم و شوهرش. یک گفتگوی خوب. خواهرم قهوه خورد و شوهرش چایی _ مثل همیشه_ . حواسم پرت شده بود انگار همه چیز یادم رفته بود.دوباره صدای زنگ در
یهو صدای بی دلیلش از تو اتاق خواب که منو تحویل نده من بیگناهم .نگاههای خواهرم و شوهرش .چشمهای من. در خونه دیگه باز شده بود
. زن همسایه بالایی همین طور به من نگاه میکرد دهنش تیی یک قالب ثابت شده بود 
. به لبش ماتیک روشنی زده بود کی شیار های پوست لبشوبه خوبی میتونستی دنبال کنی . صدای النگوهاش منو دوباره متوجه چشمهاش  کرد و صدای لرزونش که داشت میگفت از توی انباریتون  یک دختر میاد که ناله میکنه.من میترسم این ها جمله های اون بود
 یک هو دنیا دورم خلا کامل شد ،سکوت مطلق .صدای پریز تایمر دار راهرو منو نیم متر پرت کرد
گوله کردم پایین تو همون سکوت که صدای یه جیغ منو دوباره از جا کند اما بقیش خوب یادم نمیاد چون باقی مسیرو با صورت داشتم رو پله ها پایین میرفتم.   
 
نوشته ای به یک دوست

Comments: Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?