<$BlogRSDURL$>

Saturday, July 10, 2004

واژه ها برای خیابان(نامی چون خیسی نیمکت- شماره 1

هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که مجبور باشم تحملش کنم. همیشه ازش فرار کردم .همیشه یه جایی رو داشتم که وقتی فرار می کنم به اونجا پناه ببرم. من آزاد بودم . راه فرار داشتم .اونقدر آزاد که حتی بین راههای فرارم هم حق انتخاب داشتم.امااون روز رسید.یه روز سرد زمستون بود. سرمای خیابون امانم رو بریده بود. تمام جونم از بارون خیس شده بود و با هر بادی که به تنم می خورد مثل بید می لرزیدم.مستقیم!. لا مصبا یکی تون نگه داره.دارم یخ می زنم.می رم تو حموم، آب داغو باز می کنم، صورتم و انگشتای دست و پام که از سرما قرمزو آبی شدن رو می گیرم زیر آب کم کم گرما از سطح پوستم نفوذ می کنه، اون وقت پس لرزه هایی که هنوز تو عمق وجودم مونده هم تموم می شن تموم تموم حالا گرم وآرومم .وای خدایا کی میشه به دوش آب داغم برسم.بی معرفتا یکی منو سوار کنه چی ازتون کم می شه.مستقیم.بلاخره بعد از نیم ساعت یه آدم مهربون پیدا شد که نجات یه دختر تنها از سرمای خیابون براش مهم تر از روکش صندلی های ماشینش باشه.ممنون آقا. دیدم مسافر دیگه ای که پهلوم نشسته بود خم شده روی پاهاش تا بخوام بفهمم که داره چه کار می کنه به سمتم پرید و با یه دستمال جلوی نفسمو گرفت .دیگه هیچی یادم نیست.یه تصاویر گنگی از یه جای نا آشنا تو ذهنمه با آدمایی که فقط یه شبه ازشون می دیدم وصداهاو زمزمه های نامفهوم و اون دستمال که هر از چندی بوی عجیبشو حس می کردم.وقتی چشمامو باز کردم دیدم توی یک اتاق تاریک زندانی ام . همه ی وجودم درد می کرد .این اولین چیزی بود که حس کردم.درد توی همه ی وجودم.می خواستم بدونم کجا هستم .دستامو بلند کردم .از دو طرفبه دیوار رسید اما سقف خیلی بالاتر بود. هنوز دلم می خواست بخوابم.چشمام گرم شد .دوباره خوابم برد

نوشته ای از یک دوست


Comments: Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?