<$BlogRSDURL$>

Saturday, July 10, 2004

دغدغه های بی زمان(نامی برای تغییر1

نمی دونم از کی شروع شد. وقتی تنهامی شدم می شنيدمش .برای همين بود که هميشه از تنهايی فرار می کردم .وقتهايی که مجبور بودم تنها باشم انقدر دورو برموشلوغ می کردم ، که نشنومش . هميشه فرار می کردم ،بزرگترين کابوسم بود. کافی بود توی سکوت خونه تنها بشم، اول از اونور پنجره يه صدايی شبيه فرياد می شنيدم،بعد يه چيزی محکم به شيشه می خورد، اون موقع بود که شروع می شد .اول به خودم می گفتم هيچی نيست فقط انقباض پنجره است ،اما منتظر بعدش می شدم .همونجوری سر جام خشکم می زد حالا نوبت ديواره ، اونوقت صدای ناله های ديوار شروع می شد.هميشه ياد ديوار چين می افتادم که برده ها زنده زنده توش می موندن تا بميرن.انگار که يکی ازبرده ها هنوز زنده است. انگار داره ناله می کنه انگار می خواد انتقام بگيره.بعد چشمام به يه جا خيره می موند و نفس نفس زدن هام شروع می شد. احمق نفهم از اين چرت وپرتا دست بردار میدونی اگه تو بتونی يه روحو ببينی يعنی چی؟ يعنی آدم نيستی.يعنی خودت جنی . يعنی آدمها هم تورونمی بينن. يعنی همه اونايی که تورومی بينن هم جنن. بعد صدای نفسام انقدر بلندمی شد که ديگه صدای اونی که توم زر زرمی کرد رو هم نمی شنيدم.بعد يا منتظرمی موندم تا از توی ناله ها حروف رمزی رو بشنوم ،يا فرار می کردم بيرون يا پای تلفن يا توی تلويزيون.هيچوقت ترس نگذاشت که بمونم و تا آخر بشنومش. هميشه فرار کردم هميشه. ديگه هيچوقت خودمو تو سکوت طولانی نمی ذاشتم. تا اينکه کم کم فراموشش کردم. انقدر سرم گرم مشغوليت های زندگيم شد که ديگه از اون صدا يادم رفت.

نوشته ای از یک دوست


Comments: Post a Comment

This page is powered by Blogger. Isn't yours?